یاس

باغ صفا

خدا  دلم هوای دیروز را کرد
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم 
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید   این بار تنها و تنها

نردبانی بکشم به سوی تو 


دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 6:30 توسط زهرا| |
میدونی چرا بارون از پشت شیشه قشنگ تره ،

چون بدون اینکه خیس بشی احساسش میکنی ،

مثل دیدن گریه کسی که خیلی دوستش داری ،

همینطوره مگه نه

 

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 6:22 توسط زهرا| |


 

خداوندا....

 
 
به دل نگیر اگر گاهی

زبانم از شکرت باز می ایستد !!...

تقصیری ندارد...

قاصر است

کم می آورد در برابر بزرگی ات...

لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت

در دلم اما همیشه

ذکر خیرت جاریست

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 7:22 توسط زهرا| |
پدر عزیزم

از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد

این بال های پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی



نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 3:54 توسط زهرا| |
امروز مردی

زندگی را جرعه جرعه می نوشید

ونفس می کشید

زنی آن طرف تر جانش را

به چشمانش التماس می کرد

و کسی دیگر

این زندگی را که می گفت ارزشی ندارد

به آخرین قیمت می خرید

من مانده بودم در محاصره دنیایی از چراها

که پس چرا

مرهم بودن را برای هم نیاموخته ایم

در کدام جنگ طولانی این چنین زخم برداشته ایم

که زخم زدن آمو.خته ایم

مگر مهربانی چقدر قیمت دارد

که بهای گزاف ظلم می پردازیم

چرا دستهامان عشق را قلم نمی زند

و تمرین زشتی می نویسد

ما افسون کدام طلسم شدیم

که خوابی چون مرگ ما را می رباید و

زندگی را نیاموخته ایم

دلم کمی عشق میخواهد

یه جرعه محبت

که ماندگار باشد

و رسیدن همه به این باور

که ما

در مهربانیست که تکثیر می شویم


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 3:5 توسط زهرا| |

وقتی کسی با شما مانند یک گزینه رفتار میکند

با خارج کردن خود از معادله به او کمک کنید تا انتخاب هایش را محدود کند

به همین سادگی


نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 2:22 توسط زهرا| |

چقدر می تپد دلم که خالی حـیـاط را
قشنگ خـط خـطـی کنم...
و با مـداد شـمـعـی ام دو گونه ی سپید مــاه را
صــورتــی کنم...
چقدر می تپد دلــم که پله های خــانـه را
دوتا یـکـی کنم...
و التماس میکنم اجازه ام دهید
هـنـوز بـچـگـی کـنـم


نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 5:15 توسط زهرا| |




امین جان

از صمیم قلب برایت آرزوی سلامتی می‌کنم و امیدوارم

قطار زندگی مشترکمان همیشه به روی ریل‌های خوشبختی حرکت کند




خوشبختی مگه  چیز عجیبیه ؟!؟!

همین که کنار یک نفر بتونی خودت باشی خوشبختی !

و من خوشبختـــــــــــــــــــــــــــــم





تقدیم به همسرم ..

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 18:31 توسط زهرا| |



دوستی كه در تقويم خود برای من
وقت آزاد می‌يابد نزد من گرامی‌ست؛

اما عاشق دوستی هستم كه وقتی پای من در ميان است،
تقويمش را در نظر نمی‌گيرد.






نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 1:4 توسط زهرا| |
خدا جون

شبا دردای آدما بیشتر خودشو نشون میده

راستی چرا؟

نکنه که تو شبا میخوابی

خدا جون

یه امشبو نخواب

بشین پای دلم

آرومم کن

خــــــــــــدایـــــــــــــا

با تــــــوام

خدا پاشو چند سالی باهات حرف دارم!!!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 5:39 توسط زهرا| |

آدمیان جاودان می‌شدند...

اگر در می‌یافتند که از یک آغازند؛

و به یک پایان خواهند رفت...

که در عبور از این یگانه راه...

یکدگر را ببینند و ویران نکنند!

که به هم عشق هدیه دهند!

آن‌گاه زمین سپید می‌گشت...

از رنگ صلح... و آبی آسمان درخششی بس عظیم می‌یافت...

آه! آدمیان جاوید می‌شدند، اگر در می‌یافتند.




نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 4:37 توسط زهرا| |
برگ از درخت خسته میشه
پاییز همش بهونه س





دلتنگـــــ یعنـــی مـــن

باز پاییز است،

اندکی از مهر پیداست

حتی در این دوران بی مهری

باز هم پاییز زیباست...









نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 6:45 توسط زهرا| |

هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست

امین عزیزم و همسفر دائمی من،

بیست و دومین سالگرد پیوندمان مبارک …

22 شاخه گل برای 22 سال زندگی با تو



نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 4:18 توسط زهرا| |

برای روزهای خوبت دعا میکنم

روزهای خوب تو

ربط عجیبی دارند به حال خوب من 



الف .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 20:17 توسط زهرا| |
رنگ میزنم هر روز دیوارِ شعرهایم را
آبی، قرمز، سبز...
تو که میدانی پاییز شهر رنگ است
بیا رنگی بزن
به دیوار دلم
نه آبی، نه قزمز،نه سبز
رنگی سپید
رنگی که بپوشاند این همه غربت تنهایی را

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 4:37 توسط زهرا| |