یاس
باغ صفا
و عشق را "تقديم" كن..
دلت را بتکان غصه هایت که ریخت ... همه را فراموش کن دلت را بتکان ... اشتباهاتت که افتاد زمین .. بگذار همانجا باقی بماند .. فقط از لابلای اشتباهاتت یک تجربه بکش بیرون قاب کن و بزن به دیوار دلت دل ات را محکم تر که بتکانی ...تمام کینه هایت هم میریزد تمام ان غصه های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت حالا آرامتر .. آرام تر بتکان ..... تا خاطره هایت نیفتد .. تـــــــــــلخ یا شیــــــــــرین ... چه تفاوت میکند .. خاطـــــــره .. خاطــــــــره است دیگر ! باید باشد تا بماند سال نو بر همگی شما عزیزان مبارک باد . میان احساس من تا حضور تو
خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند!!
چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم! همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ""همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود"" به عشق دیدنت
می اومدم شمال ؟ از اون موقع بگم که اومده بودی تهران خونمون ؟ ده روز
مهمونمون بودی ؟؟ از اون زمان بگم که خونهء تو امنترین جایگاهم بود ؟؟
یادم میاد از روزی که زبون باز کردم و فهمیدم چه نسبتی با ما داری .. صدات کردم ( خالجون )
اگه بگم مهربونتر از مادرم نبودی .. کمتر هم نبودی .. خیلی مهربون و دوست داشتنی ..
هر سال تابستون یا عید که میشد به عشق دیدن شما لحظه شماری میکردم تا
بیاییم پیشتون .. خونهء مامانجون ( مامان بزرگ ) که دایی و زندایی اونجا
بودن .. خونه دایی کوچیکه و خونهء تو
اینقدر بهمون خوش میگذشت که نمیفهمیدیم تعطیلات عید به پایان رسیده و باید برمیگشتیم تهران
با زحمت زیاد کار کردن در زمین کشت برنج .. باغ .. هم خونه داری کردی هم بچه داری
یادم میاد همیشه 5 صبح بیدار میشدی نماز میخوندی به حیوونای خونگی رسیدگی
میکردی و ساعت 7 صبح شوهر خاله بیدار میشد دو تایی صبحونه میخوردین .. و
بچه ها رو بیدار راهی مدرسه .. و به کار میپرداختی
بوی عطر برنج گیلان برنجی که خودت زحمت کاشت و برداشتشو میکشیدی .. خونه را بر میداشت
غذای محلی گوجه و بادمجونی که خودت از باغ که داشتی میچیدی .. و غذا درست میکردی و هرگز غذای باقیمانده ظهر را به بچه ها نمیدادی ..
میگفتی دیگه کهنه شده و شب دوباره تازه درست میکردی مامان لیلا میگفت گناه داره و اصرافه
اما شب غذای دیگه درست کن .. یادمه .. غذای
باقیمانده را فردا به مرغ و جوجه و اردک ها میدادی یه گربه داشتی .. جلوی
اون میریختی .. یادش بخیییییییییر
و صاحب سه نوه قد و نیم قد
نوه کوچیکه 6 ماهه بود که پسرخاله احمد از طرف کارخونه رفت جبهه . و جنازه
اش برگشت .. شب 7 اون بود که ..خبر شهادت پسر سومی .. دو داغ پشت هم ..
چی به سرت اومد ؟؟ هان ؟؟؟ خونه خراب شدی .. خاک را از زمین برمیداشتی
میریختی رو سرت ... میگفتی خاک بر سر شدم ......
دختر بینوات ناراحتیه قلبی گرفت .. مجرد بود 37 ساله .. دووم نیاورد و اونم رفت ....
خالجووووووون الهیییی برای قلب بینوات بمیرم .. چی کشیدی ؟؟؟؟؟ چند سال
گذشت اما تو دیگه اون خالجون سابق نبودی ... شبها از رختخواب می اومدی
بیرون تو کوچه و خیابون دنبال گمشده هات میگشتی ... حالیت نبود چه میکنی
!!!
مرگ سه فرزند اونو از پا در اورد و کارای تو ... تحمل نداشت تو رو آشفته ببینه
شهربانوی خونشون .. دیگه هوش و حواس نداشت .... 11 سال پیش اونم رفت وو تحمل نکرد و رفت ... تو تنها تر شدی
و عروس و نوه ات .. ناسازگاری کردی البته مقصر نبودی هوش و حواس نداشتی و پسر کوچیکت کم تجربه
نتونست نگهت داره .. و تو رفتی خونه اون یکی پسرت که خونشون مجاور خونت بود
.. یه اتاق رو ایوون خونه برات ساختن .. وسایل شخصیتو اوردن اونجا .. و یه
سری تخت و کمد نو .. اما تو خونتو میخواستی جایی که سالها عمرتو اونجا
سپری کردی .. خونه ای که وقتی عروس شده بودی وارد اون خونه شدی اونجا بچه
هاتو دنیا اوردی و بزرگشون کردی
تموم خاطرات سالهاااااااااای زندگیت اونجا بود .... اره خالجون تو خونه
خودتو میخواستی .. اما چاره ای نداشتی تو رو اورده بودند پیش خودشون .. کم
کم .. فراموشی اومد سراغت و دکترا گفتن آلزایمر ..
حدود دو سال پیش وقتی مامان گلم .. لیلا جان فوت کرد .. تو اومدی خونمون و
گریه کردی و گفتی یه دونه خواهرم لیلا رفت .. رفت .. بعد شب که بردنت خونه
از یاد بردی و صبح گفتی میخوام برم به خواهرم سر بزنم ..
از دور دیدی خونمون شلوغه .. به دخترت گفتی خونه لیلا چه خبره ؟ تو به مامانم و مامان به تو .. دو خواهر که مامانم کوچیکه بود و تو بزرگه ...
احساس مسئولییت در قبالش داشتی ... رفتی .. بار سفرتو بستی و رفتی پیش
بچه هات .. پیش شوهر خاله و پیش مامان .. پیش مامانجون ( مامان بزرگ )
خوش بحالشون که مهمونشون توئی ... امشب یه عده را خوشحال و اطرافیانتو داغدار کردی
سه روز پیش بهم گفتن که دیگه حرکت نمیکنی خوابیدی و غذا نمیخوری .. اما نگفته بودن که
قطره قطره اب تو گلوت میریختن .. با سرم نگهت داشته بودن .. آلزایمر داری و دیگه قادر به شناختن اطرافیانت نیستی
اما چرا منو با بو کشیدن میشناختی؟ این چه حسی بود که داشتی؟ که همه تعجب میکردند
برا همین اومدم اینجا برات مینویسم چون میدونم حرفامو میخونی ...
امشب پیش مامان لیلایی .. پیش احمد .. حسن .. انسیه .... شوهر خاله و مامانجون ..
خوش باشین .. ما رو هم از یاد نبرین .. به مامان بگو .. امشب منتظرشم بیایین به خوابم .. میخوام تو شادیتون شریک باشم وقتی آدم که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم , نه از پول و نه از ... دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی دیگه حتی به اونایی که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم چیه ؟ ناراحت شدی ؟؟ یاد غمهات افتادی ؟؟؟ یا شاید گناهت ؟؟؟؟ یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟ اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم بیا نمیریم بیا زنده بمونیم و آدم باشیم لحظه لحظه های دلتنگیم وقتی نبودی سر رو شونهات بزارم برا تو نوشتم ... اما میدونی که میگن موقع مرگ همه زندگی مثل فیلم از
جلوی چشم آدم رد می شه به فیلم زندگی ام که فکر میکنم به مردن علاقه مند
می شم شاید آن موقع یک بار دیگر دیدمت...
مادرم دوستت دارم مادر مادر عزیزم دلم را که مرور میکنم تمام آن از آن توست.. فقط نقطه ای از آن خودم .. روی آن نقطــــــه هم میـــــــخ میکوبم و قاب عکس تو را می آویزم. خدا چی می خوره؟ چی میپوشه؟ خونه اش کجاست ؟ " ندا اومد " او غم بنده ها شو می خوره گناهانشون رو می پوشه و در دلهای شکسته اونها خونه داره من زنم... بی هیچ آلایشی... حتی بی هیچ آرایشی!... او خواست که من زن باشم... که بدوش بکشم،بار تو را که مردی!... و برویت نیاورم که از تو قویترم... آری من زنم... او خواست که من زن باشم... همچنان به تو اعتماد خواهم کرد... عشق خواهم ورزید... به مردانگی ات خواهم بالید... با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد... پشتیبانت خواهم بود ... و تو ؛مرد بمان!... این راز را که من مرد ترم... به هیچ کس نخواهم گفت!!! Bahar
![]()

روسری ات را بردار تا ببینم بر شب موهایت
چند زمستان برف نشسته است،
تا من به بهار رسیده ام ...
مادر...
برگرفته شده از یه دوست بسیار عزیز 













زمین در انتظار تولد یک برگ
من در حال شمارش معکوس
صفر همیشه پایان نیست
گاه آغاز پرواز است.


در ستاره بارانِ میلادت
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست 
امین عزیزم تولدت مبارک
انشالله سایهء پر مهرت همیشه و همیشه بالای سر نیما و من باشه
و تو زندگیت بهترین ها رو داشته باشی
و این بهترین ها رو با ما قســــمت کنی 


خـــــــــــاطرات خــــــــــیلی عـــــــــجیبند!!!!
گــــــــــاهی اوقــــــــات
مــــــــــی خندیم ... بــــه روزهـــــــایی کـــــــه گــــــــریه...
مـــــــی کردیم ...
گــــــــــاهی گــــــــــریه مـــــــــی کنیم ... بـــــــه
یــــــاد روزهــــــــایی کــــــــــه مــــــــــی خندیدیم!!!

گفتند باران که می بارد بوی خاک بلند میشود...
اما اینجا باران که میزند فقط بوی خاطره ها می آید.
خاطرات را باید سطل سطل
از چاه زندگی بیرون کشید!
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند...
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند،داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند



نمیدونم از کجا شروع کنم .. از اون موقع بگم که کوچولو بودم 
خالجون عزیزم ..

ماها در تهران بزرگ شده بودیم و وضع اقتصاد طوری بود که غذای ظهر را شب
میخوردیم و دور نمیریختیم ..
تو میگفتی : بچه ها مریض میشن ..
بچه ها را با چنگ و دندون بزرگ کردی پسرتو دوماد کردی 
شوهر خاله هم داغون شد ..
تو خونه خودت بودی با پسر کوچیکه ..

یادمه .... هر روز به هم سر میزدین ...
خالجون عزیزم ... امشب بهم گفتن که ....
قطره قطره اب بهت میدادن ..
خالجون .. همه میگفتن :
چرا منو یادت بود؟




قصه مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود
در عزایت جامه اندر تن دریدن زود بود
آخر ای یار،همه ای مظهر لطف و صفا
در دیار جاودان منزل گزیدن زود بود











